ای امام موسی ناراحت مباش!
شهید دکتر مصطفی چمران
در یکی از روستاهای جنوبی که جوانی از اهالی آن شهید شده بود، درکنار امام موسی به دیدار خانواده شهید رهسپار خانه آنها شدیم. مادر پیری بود شصت¬ساله و فرزند جوانش که معلم لیسانسیه مدرسه شهر بود به شهادت رسیده بود. او تنها جوان خانواده بود. آن پیرزن که شوهر نداشت و بچة دیگری نداشت، تنها فرزند برومند خود را در راه مبارزه تقدیم کرده بود. به خانهاش رفتیم؛ خانهای محقر و کوچک. مردم ده نیز در خانه و اطراف آن جمع شدند. امام موسی صدر در کنار اتاق بر زمین نشست و عدهای از بزرگان نیز در داخل اتاق جمع شدند. آن پیرزن سرتاپا سیاه در جلوی او نشسته بود و هیچ نمیگفت. یک¬باره شروع به سخن کرد؛ با حالتی عصبانی و صدایی مرتعش. من فکر میکردم که میخواهد به امام موسی صدر توهین کند و بگوید چرا فرزندم را از من گرفتی و در این مبارزه او به شهادت رسید؟ اما دیدم این زن برخاست و شروع به صحبت کرد و با آن حالت عصبانیت فریاد برآورد که ای امام موسی! تو چرا اردوگاهی برای زنان تأسیس نکردهای تا من بتوانم در آنجا آیین جنگاوری بیاموزم و من نیز به افتخار شهادت نایل شوم؟ از این نمونهها زیاد دیده میشود و کسانی که عزیزان خود را در راه مبارزه از دست میدهند با چنین روحیهای درمقابل دشمن میایستند. این بزرگ¬ترین افتخار امام موسی صدر است که مردمی ضعیف، عقدهای و ناراحت را با این مبارزات به چنین مردمی مبدل کرد. در شهر بعلبک از خانوادهای دوجوان به شهادت رسیده بودند. هنگامی¬که به دیدار خانوادهاش رفتیم، پدر میگفت: ای امام موسی ناراحت مباش، من دو فرزند خودم را تقدیم تو کردهام. سه پسر دیگر نیز باقی ماندهاند و بعد با زنم و خودم پنج نفر میشویم که آماده شهادتیم.
منبع: یادنامه امام موسی صدر، ص ۸۵ ـ ۸۶