گلی به جای تو

مهندس اصغر کاظم

 

مهندس کاظم، سمت چپ، در کنار رزمنده املنوجوان بودم، با صدری (صدرالدين صدر، فرزند ارشد امام موسی صدر) در خانه نشسته بودیم و شطرنج بازی می‌کرديم. امام صدر گفتند: ما می خواهیم با بچه ها بیرون برویم و کمی بگردیم. شما هم بياييد. من و صدری قبول نکرديم و گفتيم: می‌خواهيم شطرنج بازی کنيم. خلاصه امام با افراد ديگری رفتند. من متوجه آمدنشان نشده بودم؛ مشغول کار خودم بودم که کسی از پشت بر شانه ام زد، فکر کردم حمید (فرزند دیگر امام موسی صدر) است. گفتم حمید نکن! اما دوباره بر شانه ام زد. برگشتم و گفتم حمید نکن دیگر! اما دیدم امام موسی صدر است که با يک شاخه گل برگشته و به دیدن من آمده. به من گفت: «حالا که نيامدی، من اين گل را برايت آورده‌ام، چون خودت مثل گلی و با اين گل جای تو را خالی کرده بودم.» الان که نزدیک به 35 یا 36 سال از آن روز می گذرد، هنوز آن شاخه گل را نگه داشته ام و آن صحنه و برخورد محبت آمیز امام موسی صدر در ذهنم نقش بسته است و هیچگاه فراموشم نخواهد شد.


منبع:گفتگوی تلفنی دوست عزیزم آقای مهدی فرخیان با مهندس اصغر کاظم

مخالف امام، امام را در آغوش گرفت!

مرحوم استاد زکریا حمزه (ابو یحیی)،از یاران نزدیک امام موسی صدر

یكی از وجهاء منطقه بعلبك، شخصی به نام ملهم عاصم المصری بود. همه مردم ملهم عاصم المصری را میشناختند. او به شجاعت، قدرت، وجاهت و بزرگی معروف بود. ایشان پسری داشت بنام ابونایف كه به این خاطره مربوط می شود. امام صدر برای مدتی موقت در محلی از بقاع بنام هتل آلویت مستقر بود. این محل بعدها به «مدینه الامام الصدر» مشهور گردید. هواپیماهای اسرائیلی نیز آنجا را بمباران كرده اند. یك روز امام مرا صدا كردند. مأموریت دادند تا پیش ابونایف بروم و بگویم كه امام می خواهند به زیارت شما بیایند. من كه حیرت كرده بودم، مدتی تأمل نمودم و كار به تأخیر افتاد. زیرا می دانستم كه این آقا یكی از كسانی است كه سالهای متمادی با امام دشمنی كرده است. سالها امام را متهم كرده بود كه ایرانی، منحرف، همكار كجا، دشمن فلسطینیها و … است. یعنی انواع تهمتها را به امام وارد كرده بود. امام تردید مرا دید. گفت از شما خواهش كردم به ابونایف خبر دهید كه می خواهم به زیارت ایشان بروم. فاصله بین محل اقامت امام و منزل این شخص زیاد نبود. یعنی از یك كیلومتر تجاوز نمی كرد. به امام گقتم: «سرورم! این آقا یك عمر با شما دشمنی كرده و تهمت زده است.» اما امام گفتند عیبی ندارد. بروید و آنطوری كه گفتم عمل كنید. رفتم. بالأخره دستور امام بود و باید اجرا می شد. به آن آقا گفتم كه امام می خواهند به ملاقات شما بیایند. او هم خیلی تعجب كرد. با تعجب سؤال كرد كه آیا خود امام شما را فرستاده است؟ گفتم بله، خود امام مرا فرستاده اند. آن آقا مرا خیلی خوب می شناخت. نیم ساعت وقت خواست تا خودش را آماده كند. برگشتم و به امام خبر دادم. بعد از گذشت نیم ساعت به اتفاق امام سوار ماشین شدیم و رهسپار منزل آن آقا شدیم. این آقا باغ بزرگی داشت. از ساختمان تا در باغ حدود 200 متر فاصله بود. وقتی به در باغ رسیدیم، دیدیم كه آن آقا با تمامی افراد خانواده و فرزندان به انتظار امام ایستاده اند. سرش برهنه بود و با پای پیاده تا دم درب آمده بود. این خیلی معنا داشت. ابونایف كه حدود 75 سال سن داشت، با پای پیاده و سر برهنه به استقبال امام آمده بود. چنین برخوردی در منطقه بعلبك خیلی معنا دارد. ابونایف امام را درآغوش گرفت و شروع به گریستن كرد. سپس باتفاق وارد ساختمان شدیم و حدود 10 دقیقه در آنجا نشستیم. فنجانی قهوه خوردیم و برگشتیم. وقتی برگشتیم، امام من و تعدادی از برادران را صدا زدند تا خدمتشان برویم. در آنجا چنین گفتند: «فرزندان من. اساس كار، شما هستید. اساس تشكیلات، شما هستید. قدرت ما، شما هستید. این آقایان تنها پوششند. باید اینها را دریابیم تا بر ضد شما عمل نكنند. مأموریت اینها تنها آن است كه پوشش لازم را برای فعالیت شما فراهم كنند. تنها چیزی كه می خواهم، آن است كه اینها ساكت باشند. تا بتوانید با خاطری آسوده فعالیت كنید. بتوانید شب و روز كار كنید. كادر تربیت كنید و مردم را آماده كنید. اینها حامیان شما در بیرون تشكیلات هستند. تشكیلات ما به سان باغی است كه شما میوه های آن هستید و اینها حصار آن. كار كنید و بگذارید تا شما را توسط این افراد پوشش دهم. اینها هیچ امتیازی نخواهند گرفت. تنها آن كاری را انجام می دهند، كه ما بخواهیم.»


منبع: گفتگو با استاد زکریا حمزه، سایت روایت صدر: http://www.revayatesadr.com/?PId=4&MId=35

توجه به‌ تمام‌ ظرائف‌ اخلاقی‌ و انسانی‌

مرحوم آیت الله مجدالدین محلاتی، از نزدیکترین دوستان امام موسی صدر

 

...خدا می‌داند گاهی‌ اوقات‌ پیش‌ می‌آمد، كه‌ آقاموسی‌ حتی‌ دوتومان‌ هم‌ نداشت‌. دوتایك‌ تومانی‌....  خدا می‌داند. نامزد كرده‌ بود و می‌خواست‌ به‌ تهران‌ برود. دیدم‌ شب‌ به‌ منزل‌ ما آمده‌ است‌. گفت‌ محلاتی‌ می‌توانی‌ پنج‌ تومان‌ به‌ من‌ قرض‌ بدهی‌. گفتم‌ قضیه‌ چیست‌؟ گفت‌ می‌خواهم‌ برای‌ خانمم‌ كادویی‌ بخرم‌ وبه‌ تهران‌ بروم‌. توجه‌ كنید. از نظر مالی‌ اینقدر سلیم‌ النفس‌ بود. اما از آن‌ طرف،‌ ازنظر نشاط‌ و فعالیت‌های‌ درسی‌ حقیقتاً غوغا بود. واقعاً آن‌ دوره‌ دیگر در قم‌ تجدید نمی‌شود. یادم‌ هست‌ كه‌ آقاموسی‌ ذوق‌ شعری‌ هم‌ داشت‌. در آخرهای‌ شب‌ مثنوی‌ می‌خواند و صدای‌ خیلی‌ خوبی‌ هم‌ داشت‌. پدرش‌ هم‌ خیلی‌ شخصیت‌ بزرگواری‌ بود. تا آخر هم‌ در خانه‌شان‌ فرش‌ نبود. گلیم‌ انداخته‌ بودند.

...رفتار آقا موسی‌ یك‌ رفتار بسیار عاقلانه‌، اصولی‌ و انسانی‌ بود. عصبانی‌ نمی‌شد و درعین‌ حال‌ جلوی‌ كارهای‌ مضر را می‌گرفت‌. اگرچه‌ در مقابل‌ كارهای‌ مضر می‌ایستاد، اما اینطور نبود كه‌ توی‌ ذوق‌ افراد بزند. كارش‌ را می‌كرد و درعین‌ حال‌ به‌ تمام‌ ظرائف‌ اخلاقی‌ و انسانی‌ توجه‌ داشت‌.

...آخرین‌ سفری‌ كه‌ به‌ لبنان‌ داشتم‌، درسال‌ 1354 بود. حدود پنج‌ روز میهمان‌ ایشان‌ بودم‌. درهمان‌ طبقه‌ بالای‌ ساختمان‌ مجلس‌ اعلای‌ اسلامی‌ شیعه‌. یادم‌ نمی‌رود كه‌ اتاق‌ خوابش‌ فرش‌ نداشت‌ و موزائیك‌ بود. كف‌ اتاق‌ یخ‌ بود. گفتم‌ آقاموسی‌. چرا اینجور می‌كنی‌؟ گفت‌ می‌خواهم‌ خوابم‌ نبرد! اگر اتاق‌ سرد باشد خوابم‌ نمی‌برد. ایشان‌ درهمان‌ سفر یك‌ مصاحبه‌ خیلی‌ قوی‌ با مطبوعات‌ لبنان‌ داشت‌ كه‌ به‌ نظر من‌ یكی‌ از جالبترین‌ صحنه‌های‌ آقاموسی‌ بود. اسراییل‌ و دشمنان‌ ناراضی‌ بودند كه‌ ایشان‌ با طوائف‌ و ادیان‌ مختلف‌ روابط‌ حسنه‌ای‌ دارد. لبنان‌ نمونه‌ای‌ از همزیستی‌ موفق‌ ادیان‌ مختلف‌ در كنار یكدیگر بود. شیعه‌، سنی‌، مسیحی‌ و دروزی‌ همه‌ دركنار هم‌ زندگی‌ می‌كردند. اسراییل‌ می‌خواست‌ این‌ همزیستی‌ را برهم‌ زند. آقاموسی‌ هم‌ دراین‌ بین‌ مجلس‌ اعلای‌ اسلامی‌ شیعه‌ و حركت‌المحرومین‌ را راه‌ انداخته‌ بود و حسابی‌ قوی‌ شده‌ بود.


منبع: فصلنامه نامه مفید، شماره ۱۶ زمستان ۱۳۷۷، ص۵۷ و ۶۰

ترس يعنى ذلت و بيچارگى

سندی از ساواک درباره سخنان امام موسی در شیراز

 

پس از تبعید امام خمینی به تركیه و از آنجا به نجف، فضای سیاسی کشور بیش از پیش تنگ شده و کسی جرأت اظهار نظر نداشت. در همین ایام، سال 1344 امام موسی صدر طی سفری به ایران آمده بود. امام صدر در این سفر به شیراز هم رفت و میهمان دوست خود مرحوم آیت الله مجدالدین محلاتی بود. امام موسی صدر در شیراز در مسجد حضرت ولی‌عصر (عج) سخنرانی کرد و حاضران را برای دفاع از حریم اسلام و كشور فرا خواند و آنها را به مبارزه بر ضد ظلم و ستم دعوت كرد. بخشی از این سخنان را مأموران ساواك چنین گزارش كرده‌اند:

 

مجدالدين محلاتى در ساعت  19:00مورخه  9/7/44در مسجد وليعصر به منبر رفته و از شخصى به نام سيد موسى صدر كه در مجلس حضور داشته و ميهمان شيخ بهاءالدين محلاتى است، تعريف و تمجيد نموده، اضافه مى‏نمايد: من چهار روز در شهرستان صور كه يكى از شهرهاى لبنان مى‏باشد، ميهمان آقاى صدر بودم. ايشان در لبنان سينه به سينه مخالفان اسلام مبارزه مى‏نمايد و در اين راه بى نهايت كوشش و فعاليت مى‏نمايند. چون مدت زيادى در شيراز توقف نمى‏نمايند، لذا امشب از حضورشان تقاضا شده به منبر بروند. مجدالدين محلاتى در پايان دعا كرد و گفت خدايا آيت‏اللَّه خمينى را مستخلص بفرما.

 پس از مجدالدين محلاتى در ساعت  20:15سيد موسى صدر روى منبر قرار گرفته و ضمن بيان پاره‏اى از مطالب مذهبى و دعوت مردم به درستكارى و رفتار نيك سخنان خود را ادامه داد و گفت:

 

«دشمنان اسلام از مرزهاى كشورهاى اسلام گذشته به قلب كشور ما نفوذ نموده و تبليغات شوم مى‏نمايند. شما ملت چرا نشسته‏ايد. چرا زنها جلسات دينى ندارند. چرا زنها درس نمى‏خوانند. شما ملت روحانيون را تنها نگذاريد بياييد در خانه علما و رهبران دينى خود جمع شويد و آنان را تنها نگذاريد. شخص مسلمان چه به هدف خود برسد و چه نرسد موفق و پيروز است. در راه تبليغ دين، در راه هدف مقدس مأجور است. وقتى الجزاير قيام مقدس عليه استعمار آغاز كرده بود، يك مليون كشته داد. هزاران زن كشته شدند. همه آنان در پيش خدا ارزش دارند. هدف بايد مقدس و عالى باشد شما مردم چرا اقدامى نمى‏كنيد. بدتر از همه دين بهائيت است كه هيچ ارزشى ندارد و در كشور ما رسوخ دارد. جوانها و دختران ما را مى‏دزدند و ما دست روى دست گذارده‏ايم. در شيراز تجار و دبير و فرهنگى و بازارى متدين و خدمتگزار داريم همه هماهنگ شويد پيش برويد من نمى‏خواهم شورش كنم و مردم را بشورانم.

ترس يعنى ذلت و بيچارگى مردانه بايد به پا خيزيم و پيش برويم خدا يار مسلمانان و خدمتگزاران است خدا پشتيبان علما و مجاهدين است.»


منبع: یاران امام به روایت اسناد ساواک(امام موسی صدر)، ج ۱،ص ۴۷

فولکس کوچک حقیر من!

حسین حجازی(ابوعلی)، راننده مجلس اعلای شیعیان لبنان

 

امام موسی صدر وقتی با افراد محروم و فقیر جامعه روبرو می شد، به آنها بیش از دیگران احترام می گذاشت. وقتی با آنها روبرو می شد، امكان نداشت كه بتوانند در سلام كردن بر ایشان پیشی گیرند. اگر در خیابان با انسان نیازمندی مواجه می شد، به هر شكلی بود به وضعیتش رسیدگی می كرد. حتی اگر مجبور می شد، از لوازم منزل خود چیزی به او هدیه كند. بارها پیش آمد كه در حین حركت خواست تا توقف كنم، و فلان پیر مرد یا پیر زنی را كه در انتظار وسیله نقلیه ایستاده بود سوار كرده و به مقصد برسانم. در چنین مواقعی اگر خودشان عجله داشتند، خیلی راحت از ماشین پیاده می شدند تا با تاكسی به راه خود ادامه دهند.

یادم هست كه در سالهای 3-1971 میلادی كه ایشان در اوج محبوبیت و شهرت بودند، بعد از ظهر روزهای جمعه را عازم جنوب می شدیم تا به روستاهای محروم و جنگ زده آنجا سركشی كنیم. نماز ظهر روز جمعه را كه می خواندند، راه می افتادیم. ماشینی كه مورد استفاده قرار می گرفت، فولكس كوچك حقیر بود. امام صدر كه ماشاءالله دارای هیكلی رشید و قوی بودند، به هنگام نشستن دچار زحمت می شدند. چند بار سؤال كردم كه آقاجان. چرا اصرار دارید از این ماشین كوچك، كه در آن به زحمت می افتید، استفاده كنید؟ ایشان می گفتند:

برادر ابوعلی. ما داریم به دیدن مردم فقیر و محروم جنوب می رویم. آنها اگر ببینند كه سید موسی با ماشینی شیك و مدل بالا آمده است، احساس كوچكی و حقارت خواهند كرد. نباید از موضع بالا با مردم برخورد كنیم. آنها آنوقت دیگر احساس راحتی نخواهند نمود. باید با مردم متواضع باشیم. باید مثل خودشان زندگی كنیم و با آنها صمیمی و با محبت باشیم. اینها كسانی هستند كه خداوند دوستشان می دارد. ما هم باید اینها را دوست بداریم.

همواره به من تأكید می كردند:

هرگاه دیدید كه مردم محبت كرده و به استقبال آمدند، ماشین را حداقل در فاصله 100 متری آنها متوقف كنید تا بتوانم پیاده شوم. من هم باید به استقبال آنان روم و آنگونه كه شایسته است، احترام بگذارم. این مردم ولی نعمت ما هستند. خداوند آنان را دوست دارد.


منبع:عزت شیعه، دفتر اول،ص۲۸۳، به نقل از سایت روایت صدر:http://www.revayatesadr.com/?PId=4&MId=51

ای کاش من هم مثل او شوم

سید حسن نصرالله، رهبر مقاومت لبنان

 

سید حسن نصرالله محبوب همه... در دوران کودکی و نوجوانی، شخصیت اثرگذار برای من در درجه اول امام سید موسی صدر بود، که امیدوارم خداوند ایشان را به سلامت برگرداند. حوالی دهه 60 و 70 میلادی، او شخصیت مرکزی لبنان بود و تأثیر گسترده‌ای داشت و ما و خانواده و محیطی که در آن زندگی می‌کردیم، برای امام موسی صدر بسیار ارزش قائل بودیم و دوست‌شان می‌داشتیم و این علاقه، علاقه‌ای عاطفی بود. به طور طبیعی برای یک پسر کوچک با کمتر از ده سال سن، مسائل سیاسی و فکری و عقلی تأثیر اول را ندارند و شاید اصلا نقشی نداشته باشند؛ ولی شخصیت امام موسی صدر برای بسیاری از کوچک و بزرگ شخصیت جذابی بود و من هم از کوچکترهایی بودم که به شخصیت ایشان جذب شدند. طبعا با توجه بیشتر به مسائل، مواضع امام صدر را پیگیری می‌کردم و مشتاقانه سخنرانی‌های ایشان را دنبال می‌کردم و اگر می‌شنیدم که ایشان در جایی مثلا در مسجدی سخنرانی دارند، هر جا بود، می‌رفتم. این موضوع به حدود 12 سالگی‌ام بر می‌گردد؛ یعنی یک جوان کوچک بودم. ولی به هر حال من و بعضی جوانان هم‌نسلم در پی ایشان بودیم و اولین شخصیتی که می‌توانم بگویم در این دوره بر من تأثیر بسیار بزرگی داشت، جناب امام موسی صدر بود. ...

عبدالکریم، پدرم، میوه و سبزی می‌فروخت و برادرم هم در این کار به او کمک می‌کرد. زمانیکه وضعیت مالی پدرم کمی بهتر شد، یک خواربار فروشی در محله دایر کرد. من معمولا به پدرم در مغازه کمک می‌کردم. در مغازه عکسی از امام موسی صدر روی دیوار بود. من همیشه روی صندلی روبروی عکس می‌نشستم و به آن خیره می شدم و در ذهن خود آرزو می‌کردم که ای کاش روزی من هم مثل او شوم.

در محله‌ای که ما زندگی می‌کردیم، از فعالیت جنبش‌های سیاسی خبری نبود. بنابراین نه من و نه هيچکودکی سید حسن نصرالله يک از اعضای خانواده‌ام چیزی از مسائل سیاسی نمی‌دانستیم. اما بعدها پس از پایان دوره دبیرستان، زمانیکه به زادگاهم برگشتم، عضو جنبش امل شدم. من با اشتیاق فراوان به عضویت جنبش امل در آمدم؛ چرا که احترام فوق‌العاده‌ای برای امام موسی صدر قائل بودم. در آن زمان 15 سالم بود و جنبش امل به عنوان جنبش مستضعفان شناخته می‌شد. علی رغم جوانی‌ام، در مدت زمان کوتاهی به عنوان نماینده جنبش در روستای زادگاهم انتخاب شدم.


منبع: ویژه نامه همشهری نوروز۸۶،بنقل از سایت موسسه امام صدر: http://imamsadr.ir/news/news.php?id=3658

چه راه سختی پیموده امام موسی

خانم مرضیه حدیدچی(دباغ)، قائم مقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی

 

...روزی با برادری در يکی از خيابان‌های لبنان می‌رفتيم که باران شديدی در گرفت. برای در امان ماندن از باران به زير چادر [سايه بان] مغازه‌ای رفته و از آن‌جا به داخل مغازه رفتيم. شاهد صحنه‌ای جالب شديم، در يک طرف مغازه بطری‌های الکل و مشروب کنار هم چيده شده و در طرف ديگر عکس حضرت علی (ع) نصب بود!! گفتم:«اين ديگر چه وضعی است که در يک طرف مشروب و در طرف ديگر عکس حضرت علی (ع) است؟!» مغازه‌دار گفت:«من الحمدلله شيعه هستم! و اين کارم [مشروب فروشی] به خاطر ارتزاق و تأمين معاش خانواده است و خودم استفاده نمی‌کنم!»

از آن چه آن روز در آن مغازه ديدم و شنيدم خيلی متأثر شدم. روزی به امام موسی صدر گفتم: «چرا شما برای اين موضوع فکری نمی‌کنيد؛ در جنوب لبنان که همه شيعه و مسلمانند و به مسجد می‌روند و نماز می‌خوانند چرا مسلمانان به شغل‌های حرام مشغولند. من خود شيعه‌ای را ديدم که در مغازه‌ی مشروب فروشی‌اش عکس علی (ع) را نصب کرده بود، و می‌دانم بيشتر مردم در خانه‌هايشان نرد و قمار بازی می‌کنند.» امام موسی صدر پاسخ قابل تأملی داد: «بايد آرام آرام پيش رفت ما تا الآن که روی اين‌ها کار کرده‌ايم توانسته‌ايم به ايشان بفهمانيم که مبارزه هم جزء اسلام است، در مقابل دشمن ايستادن هم جزء اسلام است، تنها ادعای خالی برای مسلمانی و شيعه بودن کافی نيست، عمل هم می‌خواهد. فعلاً آن‌ها را تا اين‌جا رسانده‌ايم. حالا زود است که به ايشان بگوييم زنت بايد حجاب داشته باشد، فرزندانت نبايد فيلم مستهجن ببينند، نبايد مشروب بخوريد و يا خريد و فروش کنيد. پيغمبر اکرم (ص) پس از ده سال از رسالتش به اصحابش دستور مهاجرت دادند و فرمودند: قولوا لا اله الا الله تفلحوا....»

درک سخنان امام موسی صدر در آن روز برايم سخت بود، ولی پس از مدت‌ها زندگی کردن در ميان اين مردم، خود به درستی و صحت سخنان صدر رسيدم؛ و دريافتم که او تا اين‌جا چه راه سختی را پيموده است.


منبع: خاطرات مرضيه حديدچی (دباغ)، به کوشش محسن کاظمی، ص 124 تا 126

بزرگترین افتخار امام موسی

شهید دکتر مصطفی چمران

 

...همین مردمی كه از مرگ می‏ترسیدند و در مقابل دشمن احساس حقارت می‏كردند، به جایی رسیدند كه شهادت افتخار آنها شد. در یكی از روستاهای جنوبی جوانی شهید شده بود. به اتفاق امام موسی برای دیدار از خانواده این شهید رهسپار خانه‌ آنان شدیم. مادر پیری بود شصت ساله. فرزند جوانش لیسانسیه‏ای بود كه در مدرسه‌ شهر تدریس می‏كرد. این جوان كه به شهادت رسیده بود، تنها جوان خانواده محسوب می‏شد. پیرزن شوهر نداشت، بچه‌ دیگری نداشت و فقط یك فرزند برومند داشت و او را هم در را ه مبارزه تقدیم كرده بود. به خانه‏اش رفتیم. خانه‏ای بود محقر و كوچك مردم نیز در خانه او و اطراف خانه جمع شدند. امام موسی‏صدر دركنار اتاق بر زمین نشست، عده‏ای از بزرگان نیز در داخل اتاق جمع شدند. پیرزن سرتاپا سیاه پوشیده در جلوی او نشسته بود و هیچ نمی‏گفت. اما یكباره شروع به سخن كرد، با حالتی عصبانی و صدایی مرتعش. من فكر كردم كه می‏خواهد به امام موسی‏صدر پرخاش بكند و بگوید چرا فرزندم را از من گرفتی و در این مبارزه او به شهادت رسید، اما دیدم این زن برخاست و شروع به صحبت كرد و با آن حالت عصبانیت فریاد برآورد كه: «ای امام موسی! تو چرا اردوگاه برای زنان تأسیس نكرده‏ای تا من بتوانم در آن اردوگاه آیین جنگاوری بیاموزم و من نیز به افتخار شهادت نائل شوم.»

از این نمونه‏ها زیاد دیده می‏شود. كسانی كه عزیزان خود را در راه مبارزه از دست می‏دهند، با چنین روحیه‏ای در مقابل دشمن می‏ایستند. مردمی آن‏چنان ضعیف، عقده‏ای و ناراحت با این مبارزات، به چنینامام موسی صدر و دکتر چمران در سفر به قفقاز شوروی مردمی مبدل می‏شوند. این بزرگترین افتخار امام موسی است.

در شهر بعلبك از خانواده‏ای دو جوان به شهادت رسیده بود. هنگامی كه به دیدار خانواده‌آنان فتیم، پدر می‏گفت: «ای امام موسی! ناراحت مباش، من دو فرزند خودم را تقدیم تو كرده‏ام، سه پسر دیگر نیز باقی مانده‏اند و بعد زنم و خودم پنج نفر می‏شویم، كه آماده شهادتیم.»

بزرگترین اصلی كه در زندگی هر انسان باید درنظر گرفت، حركتی است كه شخص در تاریخ به وجود می‏آورد. تغییر و تحولی است كه در مردم زمان خود به وجود می‏آورد. امام موسی كسی است كه مردمی فقیر و محروم و ترسو را به مردمی مبارز مبدل كرده است، كه هم‏اكنون در مقابل تمام دشمنان داخلی و خارجی، آن‏چنان شجاعانه می‏جنكند و به استقبال شهادت می‏روند كه در تاریخ نظیر نداشته است.


منبع: کتاب لبنان، گزیده ای از مجموعه سخنرانیها و دست نوشته های شهید چمران، ص۸۹

خیلی راحت و صمیمی

خانم هلا کمالیان،پژوهشگر،نویسنده،مترجم و  مادر دکتر محسن کمالیان

 

...یادم هست که همان اولین باری که امام موسی صدر را دیدم، خیلی تحت تأثیر ایشان قرار گرفتم؛ تحت‌تأثیر آن ابهت و نیز نگاه بسیار مهربان و با نشاط ایشان. با اینکه سال‌ها از آن زمان گذشته است، ولی خوب یادم هست که همان چند ساعتی که خانه ما بودند، چند بار از وزارت‌خانه‌ها یا سفارت‌خانه‌های مختلف زنگ ‌زدند و سؤال ‌کردند که آیا «Seine Excellence» آنجا تشریف دارند؟ یعنی آیا «عالی‌جناب آنجا تشریف دارند»؟ خیلی احترام می‌کردند؛ یعنی در حد یک اعلی‌حضرت ایشان را احترام می‌کردند. خوب، من آن اوایل خیلی تعجب می‌کردم! برای اینکه هنوز درک نکرده بودم که ایشان چه جایگاه و موقعیت مهمی در لبنان و جهان عرب دارند. البته اینکه شخصیت بزرگی هستند، از همان نگاه و برخورد ایشان کاملا معلوم بود. اما اینکه در عرصه اجتماع و سیاست چنین جایگاه و موقعیت مهمی دارند، من هنوز نمی‌دانستم. دلیلش هم این بود که ایشان خیلی متواضع بود. یعنی رفتار ایشان با ما مردم هیچ‌گاه طوری نبود که نشان دهد، که دارای چه جایگاه و موقعیت مهمی هستند.

خانه ما در آخِن، یک آپارتمان خیلی کوچک و معمولی بود. اما ایشان آنقدر راحت به خانه کوجک و ساده ما و همچنین به منازل کوچک دیگر دانشجویان ایرانی می‌آمدند و با همه نشست و برخاست می‌کردند، که هیچ‌کس حدس نمی‌زد که چه موقعیت مهمی دارند ...

امام موسی صدر خیلی با دانشجویان انس داشت. یادم هست یک بار بسیاری از این دانشجویان در منزل کوچک ما جمع شده بودند و با ایشان نهار خوردند. آن روز در اتاق خواب سفره را انداختیم. برای اینکه خانه ما کوچک بود و اتاق پذیرایی ما از اتاق خواب‌مان کوچک‌تر بود. چون شماها هم در اتاق خواب بازی می‌کردید. یادم هست تخت‌های اتاق خواب را که تاشو بودند جمع کردیم، با ملحفه‌ای کف اتاق را پوشاندیم و همه همانجا نشستند ...

همه، هم امام موسی صدر و هم دانشجویان، خیلی راحت، دور تا دور اتاق، روی ملحفه‌ای که پهن کرده بودیم نشستند و همانجا سفره انداختیم و غذای بسیار ساده‌ای را که انگار آبگوشت بود، با هم خوردیم ...

امام موسی هیچ‌وقت اهل افراط و زیاده‌روی نبود. خانم ایشان هم در آلمان چادری نبود. البته کاملا محجب بود، اما چادری نبود. شهید بهشتی را هم از آن زمان به یاد دارم که چنین نبود ...


از همان اول عاشق امام موسی صدر بود


دکتر محسن کمالیانمحسن: آیا هیچ‌وقت پیش آمد که شما به امام موسی صدر دست بدهید؟

مادرجون: فکر نمی‌کنم ... نه ... یادم نمی‌آید ...

محسن: ولی حجاب امروز ایران را هم نداشتید؟

مادرجون: نه.

محسن: آقای صدر هیچ‌وفت تذکر ندادند که روسری سر کنید و ...

مادرجون: اصلا و ابدا ... اتفاقا برخورد بسیار خوب و مهربانی هم داشتند.

مادرجون: یک چیزی که خوب به یاد دارم این است که این محسنی که الان اینجا نشسته است، از همان اول عاشق امام موسی صدر بود ...

بچه‌ها: از همان آلمان؟

مادرجون: بله، در همان آلمان و از همان اول عاشق امام موسی صدر بود. نمی‌دانم، شاید این را نباید بگویم! اما یادم هست که شهید بهشتی هم گاهی به خانه ما می‌آمد و البته ایشان هم خیلی مردمی و مهربان بود. ولی این محسن آن زمان خیلی با ایشان انس نگرفت؛ شاید به این دلیل که ایشان لباس روحانیت و عمامه به تن داشت که به هر حال در آلمان برای بچه‌ها چیز تازه‌ای بود؛ به همین دلیل محسن غریبی می‌کرد و اصلا به ایشان نزدیک نمی‌شد. ولی امام موسی، با همان ابهت و با همان لباس و با همان عمامه، تأثیر دیگری داشت؛ آنطور که محسن از همان اول که ایشان را می‌دید، پیش ایشان می‌رفت و تا آخر همانجا پیش ایشان می‌ماند ... البته شهید بهشتی را هم دوست داشت، اما غریبی هم با ایشان می‌کرد؛ در حالی‌که پیش امام موسی هیچ غریبی نمی‌کرد؛ اصلا و ابدا ...


منبع: گپ و گفتی خانوادگی با «مادرجون» در باره امام صدر: http://www.revayatesadr.com/?PId=28&MId=229

اخلاق اصیل

استاد سید حسین شرف الدین، نویسنده و همسر خواهر امام موسی صدر

 

...بگذارید برایتان خاطره‌ای نقل كنم كه منظره‌اش هم اكنون در ذهنم نقش بسته است. شبی حدود ساعت 12 بود که به منزل می‌رفتم. نیمه شب بود. به منزل امام صدر كه رسیدم، دیدم ایشان شلنگ آبی بدست دارد و در حال تمیز كردن جلوی خانه است. گویا «‌ام صدری» همسر ایشان می‌خواست خانه تكانی كند، و امام صدر هم به ایشان كمك می‌كرد. اما چون در طول روز تا پاسی از شب بیرون منزل بود، ناگزیر آخر شب در نظافت خانه كمك می‌كرد.

خاطره دیگری که مایل هستم عنوان کنم، آن است که امام صدر از اخلاق حسنه پدرش زیاد یاد می‌كرد. بارها شنیدیم كه ایشان نقل می‌کرد، که وقتی مادرشان برای پدر چای می‌آورد، پدر دست مادر را می‌بوسید. خوب، نفس این‌كه این قصه به یاد ایشان بود و همواره آن را تعریف می‌کرد، بیانگر آن بود كه خود ایشان هم وقتی همسرشان چای می‌آورد، دست ایشان را می‌بوسید. اینها اگر چه نمونه‌های كوچكی هستند، اما به اندازه كافی گویای آنند كه اخلاق ایشان در درون و بیرون منزل یكی بود. امام صدر چه آن زمان كه در حوزه قم یک طلبه ساده بود، چه آن زمان كه عالمی مجتهد شد، و چه آن زمان كه رهبر مردم لبنان شد، در همه دورآنها دارای یك منش بود. توجهش به فقرا و مستمندان در همه زمانها به یك اندازه بود.

آقای ملایری، یكی از دوستان قدیم امام صدر، تعریف می‌كرد که در برخی تابستانها، مرحوم آیت‌الله سید صدرالدین صدر به یكی از روستاهای اطراف قم می‌رفت. الان اسم آن روستا در ذهنم نیست [روستای کرمجگان قم] ایشان می‌گفت وقتی امام صدر می‌خواست از قم به نزد پدر رود، ابتدا از داروخانه‌های شهر مقدار زیادی دارو می‌خرید تا در اختیار روستائیان قرار دهد. داروهایی كه بیماری‌های رایجی چون سرما‌خوردگی، سردرد، اسهال كودكان و ... را درمان می‌کرد. مردم روستا به انتظار آقا موسی جمع امام موسی صدر و استاد حسین شرف الدینمی‌شدند. وقتی ایشان می‌آمد، به یكی قطره می‌داد، به یكی قرص و كپسول می‌داد، به دیگری شربت می‌داد و همینطور الی آخر. اخلاق ایشان همواره اینطور صمیمی ‌و خودمانی بود. به لبنان هم كه آمد، دقیقا همینطور بود. در آنجا هم دائما به فكر فقرا و ایتام بود. تنها چیزی كه تفاوت كرده بود، زمان و مكان بود. اما اخلاق ایشان همیشه ثابت بود. یعنی روحیه ایشان در لبنان، همان روحیه ایشان در قم بود. می‌خواهم بگویم که اخلاق ایشان بسیار اصیل بود.


منبع: گفتگو با استاد سید حسین شرف‌الدین،نویسنده و همسر خواهر امام صدر،پایگاه فرهنگی روایت صدر

گذشت و آزادمنشی

دکتر سید علی اصغر غروی

 

...حقیقت آن است که من هیچ‌گاه ندیدم كه ایشان با اسم، از مخالفین خود، اعم از روحانی و غیر روحانی، گله كرده باشد؛ ایشان معتقد بودند که ما وقتی با پیروان دیگر ادیان و مذاهب با آرامش به گفتگو می‌نشینیم و در پی تفاهم هستیم، با خودی‌ها و روحانیون به طریق اولی باید چنین رویه‌ای را در پیش بگیریم. آقای صدر دقیقا می‌دانست که کدام افراد روحانی شاغل در دفتر کار ایشان، برای سفارت خبر می‌برند. دو تا طلبه ایرانی بودند که در دفتر آقای صدر کار می‌کردند و اخبار ایشان را به قدر[سفیر شاه در لبنان] منتقل می‌کردند. آقای صدر دقیقا آنها را می‌شناخت و به ما نیز تذکر داده بود که آنها برای سفارت خبر می‌برند. البته من هم در سفارت گوش به زنگ شده و خود مشاهده کردم که استنباط ایشان درست بوده است؛ آن دو نفر مرتب می‌آمدند و خبر می‌آوردند. آقای صدر اگرچه تمام شرایط احتیاط را به جا می‌آوردند، اما حتی با همین آقایان هم برخورد خیلی خوبی داشتند. اصلا به اخراج آنها معتقد نبودند. خیلی راحت می‌گفتند باشد، بگذارید خبر ببرند، اهمیتی ندارد!

... آقای صدر تا آنجایی که من ایشان را ‌‌شناختم، ذاتا خیلی آزادی‌خواه بود؛ ایشان نه تنها آزادی‌خواه بود، بلکه بیشتر از همین دیدگاه بود که به دین می‌نگریست. آقای صدر دین را یک عنصر آزادی‌بخش و رهایی‌بخش می‌دانست. ایشان به شدت با جنبه‌های دیکتاتوری و استبدادی نظام‌های سیاسی مخالف بود.


منبع: گفتگو با دکتر سید علی اصغر غروی، سایت روایت صدر: http://www.revayatesadr.com/?PId=4&MId=3