مخالف امام، امام را در آغوش گرفت!
مرحوم استاد زکریا حمزه (ابو یحیی)،از یاران نزدیک امام موسی صدر
یكی از وجهاء منطقه بعلبك، شخصی به نام ملهم عاصم المصری بود. همه مردم ملهم عاصم المصری را میشناختند. او به شجاعت، قدرت، وجاهت و بزرگی معروف بود. ایشان پسری داشت بنام ابونایف كه به این خاطره مربوط می شود. امام صدر برای مدتی موقت در محلی از بقاع بنام هتل آلویت مستقر بود. این محل بعدها به «مدینه الامام الصدر» مشهور گردید. هواپیماهای اسرائیلی نیز آنجا را بمباران كرده اند. یك روز امام مرا صدا كردند. مأموریت دادند تا پیش ابونایف بروم و بگویم كه امام می خواهند به زیارت شما بیایند. من كه حیرت كرده بودم، مدتی تأمل نمودم و كار به تأخیر افتاد. زیرا می دانستم كه این آقا یكی از كسانی است كه سالهای متمادی با امام دشمنی كرده است. سالها امام را متهم كرده بود كه ایرانی، منحرف، همكار كجا، دشمن فلسطینیها و … است. یعنی انواع تهمتها را به امام وارد كرده بود. امام تردید مرا دید. گفت از شما خواهش كردم به ابونایف خبر دهید كه می خواهم به زیارت ایشان بروم. فاصله بین محل اقامت امام و منزل این شخص زیاد نبود. یعنی از یك كیلومتر تجاوز نمی كرد. به امام گقتم: «سرورم! این آقا یك عمر با شما دشمنی كرده و تهمت زده است.» اما امام گفتند عیبی ندارد. بروید و آنطوری كه گفتم عمل كنید. رفتم. بالأخره دستور امام بود و باید اجرا می شد. به آن آقا گفتم كه امام می خواهند به ملاقات شما بیایند. او هم خیلی تعجب كرد. با تعجب سؤال كرد كه آیا خود امام شما را فرستاده است؟ گفتم بله، خود امام مرا فرستاده اند. آن آقا مرا خیلی خوب می شناخت. نیم ساعت وقت خواست تا خودش را آماده كند. برگشتم و به امام خبر دادم. بعد از گذشت نیم ساعت به اتفاق امام سوار ماشین شدیم و رهسپار منزل آن آقا شدیم. این آقا باغ بزرگی داشت. از ساختمان تا در باغ حدود 200 متر فاصله بود. وقتی به در باغ رسیدیم، دیدیم كه آن آقا با تمامی افراد خانواده و فرزندان به انتظار امام ایستاده اند. سرش برهنه بود و با پای پیاده تا دم درب آمده بود. این خیلی معنا داشت. ابونایف كه حدود 75 سال سن داشت، با پای پیاده و سر برهنه به استقبال امام آمده بود. چنین برخوردی در منطقه بعلبك خیلی معنا دارد. ابونایف امام را درآغوش گرفت و شروع به گریستن كرد. سپس باتفاق وارد ساختمان شدیم و حدود 10 دقیقه در آنجا نشستیم. فنجانی قهوه خوردیم و برگشتیم. وقتی برگشتیم، امام من و تعدادی از برادران را صدا زدند تا خدمتشان برویم. در آنجا چنین گفتند: «فرزندان من. اساس كار، شما هستید. اساس تشكیلات، شما هستید. قدرت ما، شما هستید. این آقایان تنها پوششند. باید اینها را دریابیم تا بر ضد شما عمل نكنند. مأموریت اینها تنها آن است كه پوشش لازم را برای فعالیت شما فراهم كنند. تنها چیزی كه می خواهم، آن است كه اینها ساكت باشند. تا بتوانید با خاطری آسوده فعالیت كنید. بتوانید شب و روز كار كنید. كادر تربیت كنید و مردم را آماده كنید. اینها حامیان شما در بیرون تشكیلات هستند. تشكیلات ما به سان باغی است كه شما میوه های آن هستید و اینها حصار آن. كار كنید و بگذارید تا شما را توسط این افراد پوشش دهم. اینها هیچ امتیازی نخواهند گرفت. تنها آن كاری را انجام می دهند، كه ما بخواهیم.»
منبع: گفتگو با استاد زکریا حمزه، سایت روایت صدر: http://www.revayatesadr.com/?PId=4&MId=35